دور ا َ جون ِتون
نِزيكا خونِه مون يِه قصابي گاويه كه با قصاباي دِگِه يِه پو رو يي[1] فرق مي كُنه !
ميگِن چِطو ؟: وِشِتون[2] ميگَم .
چَن روز پيش ا َ اين رفتم دِمِ دِكونش ، گفتم : آق حُسيِن يِه سِه چارتو اَ ايي اُستِغونا قِلَم گاوت بِدِه وَر سوپ ميخوام .
مي دونِن چي گفت ؟:
گُفت: آ مَمَد بِبَخشِن اَگِه قِلَم ميخواين ميبا اِسم بِنِويسِن بِرِن تو نوبت هَر وخـت نوبِتِتون شد بيايِن بِبِرين !! .
دور ا َ جون ِتون ، خَندَم گِرِفت ، گفتم : بِبَخشِن آق حُسِين اُستِغونِ گاو كه صِفِ مترو نيس كه ميبا بِريم تو نوبت ؟ گفت: چِه فرقي مي كنه ، نوبت ، نوبِتِه !!!
گفتم : آق حسين نميشِه يِه كاريش بِكني ، بي نوبت يِه چَن تو اُستِغون بِدي كار ِ ما رو را بِندازي
آخِرِش راضي شُد گفت: باشه هَر وخت دُشتَم يِه چَن تويي ميارم دِمِ خونِه تون.
دور ا َ جون ِتون ، يِه چَن روزي كه گُذَش ، يِه شب اَ صِدا سِگا اَ خواب جِكيدَم[3] ، رفتم بِبينم چِه خِبَر شُده .
دور ا َ جون ِتون ، ديدم يِه سي چِل تو سگ دِمِ دُكون قصابي رِختَن وَر سِرِ اُستِغونا گاو دَوا مي كنن
صاب [4] زود رفتم دِمِ دِكونِش ، تا اَ را رِسيد . يَقِشِه گِرِفتم گفتم : آق حسين شمايَم ها ؟
گفت: آ مَمَد چِطو شُده ؟ چُرا ايي قَد عصباني هستي؟ گفتم : مِگِه تو نِگُفتي اُستِغونا گاو نوبِتيَن ؟ گفت : ها بَلِه ، هنوزَم ميگَم .
گفتم : مردِ حِسابي چِرو دروغ ميگي ؟ كو ايي صورِتِ اينايي كه تو نوبِتِ اُستِغونَن بيار مَ بِبينَم .
يِه كاعِذِ بلن بالايي اُوُرد داد به دَستَم . كاغِذِ زير و رو كِردَم دادَم بِه دستِش گفتم : كو پَ ايي اِسمِ سِگايي كه ديشب وَر سِرِ اُستِعونا دَوا مي كِردَن ؟
[2] وشتون : بهتون – به شما
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 9:9  توسط میم.الف.حشمتی
|
یادم رفت بگویم
آن روزها من با اسم مستعار ( ملو) با کسر میم می نوشتم و این ملو در حقیقت مخفف محمد بود که اسم کوچک من است. اگر چه صاحبش خیلی بزرگ است .
گفتم که گفته باشم.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 18:8  توسط میم.الف.حشمتی
|
و اما بعد:
طنز محلی، از این قرار بود که مطلبی را می نوشتم
سپس با اعراب گذاری آن را به نوشته ای تبدیل می کردم که خواندنش ابتدا دشوار می نمود ولی،
یکی دو تا مطلب که می خواندند و یا می خواندی ! برایت آشنا می نمود .
به خصوص اگر در همسایگی شما فردی یافت میشد که هنوز هم لهجه شیرین کرمانی را حفظ کرده وبه سنت ها پایبند بود.
در این راه تلاش زیادی کردم و می توانم ادعا کنم که در آن روزگار تقریبا این نوع نوشتن وپرداختن به موضوعات منحصر به فرد بود
نا گفته نماند که موضوع بسیاری از نوشته ها اجتماعی و مسایل روز آن روزها بود .
و حالا که خیلی از آن روزها گذشته تصمیم گرفتم ضمن بازسازی آن مطالب و درجشان در این وبلاگ هم یادی از جوانی کرده باشم هم این موقعیت را فراهم کنم تا شمار بشتری از هموطنان به این مطالب دسترسی داشته باشند.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 18:5  توسط میم.الف.حشمتی
|
بهتر است همین ابتدای کار یک مطلب را برایتان روشن کنم . البته بدون کبریت و فندک و ...
این آقایی که کنج عزلت گزیده و خیلی ها معتقدند که بسیار شبیه من است ! کسی نیست جز امیر حسین خان که حدود ۲ سال بیشتر ندارد ، و با اجازه بزرگترها ب ع له ! ببخشید، نوه اینجانب است و گویا خیال داشته باشد در آینده ای نه چندان دور و نزدیک، جای خالی مرا پر کند . البته بعد از ۱۲۰ سال .

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 17:57  توسط میم.الف.حشمتی
|
آن روزها یعنی اوایل دهه هفتاد ، اینجانب تازه از شهر کوچکی به نام بم ( که بعدها در تاریخ معروف شد )، به شهر بزرگتری ! به نام کرمان منتقل شدم . البته از ابتدا هم موقتا به بم رفته بودم که برگردم وبالاخره هم برگشتم .
(فکر نکنید به قول تهرانی ها من شهرستانی ام ! خیر .ابدا. فکر بد نکنید)
این برگشت مجدد مصادف شد با انتشار اولین نشریه در استان کرمان به نام حدیث کرمان که ابتدا به صورت هفته نامه منتشر میشد .
به خاطر علاقه ای که به کار نوشتن وبویژه طنز داشتم به نوشتن طنز محلی دراین نشریه پرداختم.
شاید این سوال برایتان پیش آمده که طنز محلی دیگر چه صیغه ای است . مطمئن باشید از نوع صیغه مبالغه و موقت واین جور چیزها نیست ، بلکه منظور ومفهوم آن این است که فعلا خطر رفع شده واز پناهگاه...
ببخشید این اخلاق از سرم بیرون نرفته گاهی میزنیم جاده خاکی ! کجا بودیم ؟ درسته سر طنز محلی.
طنز محلی عبارت بود از طنز به زبان محلی! یعنی نوشتن طنز با لهجه محلی . یعنی طنز محلی!
حتما خوب متوجه شدین که ؟!!!!!!!
تا بعد
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 17:45  توسط میم.الف.حشمتی
|
اول دفتر رابا نام او که همیشه وهمه جا هست وناظر اغاز می کنم
ورود خودم را به جمع وبلاگ نویسان ُ اول به خودم وسپس به همگان وبویژه به خودم تبریک می گویم .
اگر روزهای اول کار نوشته ها وعکس ها وغیره ها ... ها خیلی جالب نبودند ونتوانستند برای شما انگیزه بهانه گیری ایجاد کنند ُ نگران نباشید ! چون بزودی اتفاق مهمی خواهد افتاد !
چه اتفاقی ؟ لطفا چند لحظه تحمل فرمایید :
روزهای اول کار همه وبلاگ بازان ! ببخشید وبلاگ نویسان. ناشی اند وبمرور راه می افتند بخصوص وقتی که ببینند چند تا آدم بیکارتر از خودشان مطالب بسیار جالب ونغز آنها را می خوانند کم کم راه نوشتن مطالب البته بسیار جالب تر را پیدا می کنند . ورفته رفته می شوند وبلاگ نویس . وصد البته راه های ترقی وورود به بازار جهانی را هم پیدا می کنند!
فعلا بماند تا بعد....
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:14  توسط
|